تبليغاتX
ترانه


ترانه


دوریت را حس میکنم

اجبار را از ذهنت میخوانم

نگو که این اشتباه است

من دیگر همه چیز را می فهمم

 اما هنوز عاقل نشدم !


نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 21:39 توسط solmaz | |


امروز بوی محبت می دادی و

رنگ بهانه به خود گرفته بودی

اما طعم تلخ تنهایی ام را نچشیدی ....



نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 21:37 توسط solmaz | |


ثانیه های آخر است

نشمار !!!

نگران من نباش

دلواپسم نشو

 بی هیچ اشتیاقی پرسه میزنم

ذهن متروکم دیگر توان سرما  را ندارد 

ثانیه های آخر است

نشمار .....!




نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388ساعت 21:33 توسط solmaz | |


تنهایی هایم ......

دیگر فروشی نیست !



نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 13:43 توسط solmaz | |


لانه ی تاریکم را

بر دیوار بی حوصلگی ت آویزان کرده ام 

گاه سوسو میزنی در این تاریکی

برو ......

میخواهم تاریک بمانم!

نوشته شده در شنبه 7 آذر1388ساعت 13:37 توسط solmaz | |

 

هوا ابریست ........

و آنقدر سرد که اشکهای دخترک متات زده در صورتش یخ زده است

نمیداند

چرا سرنوشت اینگونه

آخرین برگ هستی اش را بر باد داد ه

تمام شد !!!

با چادری سیاه بر قامت تکه سنگی زار خواهد زد ....


نوشته شده در چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 16:52 توسط solmaz | |


دلم

تنگ شده است ؛

برای آغوشی ، که  مطمئنم هیچ وقت مال من نیست !

وگاه تنها برای دلش خودش  ، چند ساعت یواشکی

به من کرایه میداد ..


نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:38 توسط solmaz | |


نمیدانم چرا ؟

با اینکه حسرت داشتنت را به دوش میکشم

وهر شب زیر آسمان آرزوها اشک میریزم

باز جوابت را میدهم

نمیدانم

این نهایت عشق است

یا دیوانگی ....


نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:21 توسط solmaz | |


دیگر

برای من ای " نا مهربان " چراغی نیاور

میخواهم تاریک بمانم و تمام دریچه ها را مسدود کنم

تا چشمهایم هرگز در حسرت ازدحام کوچه ی خوشبخت نگرید...

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:18 توسط solmaz | |


سایه ام را به دست ابرها می دهی ...

میدانم !

خیلی زود

جای کوچک تلخ مرا در قلبت

 چیزهای شیرین و همیشگی  پر میکنند ....

می دانم !

من دیروز در مغزت تعطیل شدم  ....







نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:15 توسط solmaz | |

 

در انتهای ،  فصل دلتنگی هایم

در انتهایی ، آخرین بغض سنگینم

دوست دارم دیگر فراموشت شوم

من بیهوده در انتظارت نشسته ام !!!!!

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 11:42 توسط solmaz | |


شنبه  یک بهانه بود

دل ما روزهاست که با هم قهر بود !!!!


نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 18:39 توسط solmaz | |


بی انکه بدانی

سکوت کرده ام

رهایم کن

من به

اخر جنون رسیده ام .......




نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 18:34 توسط solmaz | |


امشب مثل بارانم

کوله بارم خیس شده است

زیر سقف تیره آسمان

 در کنار هم بودنمان

و عشقی که دیگر وجود نداشت

و

عادتی که تکراری شده .....

همه اش به تا مویی بند شد ‍!!!!!

به چه کس تکیه کردم ؟

به کدامین عشق ؟

به وجودی که وجودم را نمیخواهد !

نمیدانم امشب

خیس بارنم

تو بگو من

بعد از این من به کدامین سایه تکیه  کنم ؟؟؟


نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 17:47 توسط solmaz | |


 تو را دوست دارم
نگاهت را ،

 کلامت را و آغوش مهربانت را
تو را دوست دارم

به اندازه تمام رنگهاي زيباي دنيا نه کم است
به اندازه تمام زيباييهاي دنيا نه باز هم کم است
 تو را به اندازه تمام دنيا دوست دارم
من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم
در هر نفسم عطرت را حس کردم
و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگي کردم
 ديگر در پس کوچه ها خاطراتت جستويم نکن ،
 مرا نخواهي يافت
که من در تو محو شدم
 و چه درآميختن زيبايي

 

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 15:53 توسط solmaz | |


Design By : Night Skin