ترانه
دلم
تنگ شده است ؛
برای آغوشی ، که مطمئنم هیچ وقت مال من نیست ! وگاه تنها برای دلش خودش ، چند ساعت یواشکی به من کرایه میداد ..
نمیدانم چرا ؟ با اینکه حسرت داشتنت را به دوش میکشم وهر شب زیر آسمان آرزوها اشک میریزم باز جوابت را میدهم نمیدانم این نهایت عشق است یا دیوانگی .... دیگر برای من ای " نا مهربان " چراغی نیاور میخواهم تاریک بمانم و تمام دریچه ها را مسدود کنم تا چشمهایم هرگز در حسرت ازدحام کوچه ی خوشبخت نگرید... سایه ام را به دست ابرها می دهی ... میدانم ! خیلی زود جای کوچک تلخ مرا در قلبت چیزهای شیرین و همیشگی پر میکنند .... می دانم ! من دیروز در مغزت تعطیل شدم .... در انتهای ، فصل دلتنگی هایم در انتهایی ، آخرین بغض سنگینم دوست دارم دیگر فراموشت شوم من بیهوده در انتظارت نشسته ام !!!!! شنبه یک بهانه بود دل ما روزهاست که با هم قهر بود !!!! بی انکه بدانی سکوت کرده ام رهایم کن من به اخر جنون رسیده ام ....... امشب مثل بارانم کوله بارم خیس شده است زیر سقف تیره آسمان در کنار هم بودنمان و عشقی که دیگر وجود نداشت و عادتی که تکراری شده ..... همه اش به تا مویی بند شد !!!!! به چه کس تکیه کردم ؟ به کدامین عشق ؟ به وجودی که وجودم را نمیخواهد ! نمیدانم امشب خیس بارنم تو بگو من بعد از این من به کدامین سایه تکیه کنم ؟؟؟ دوست دارم بمیرم در دنیایی که همه با هم غریبه اند و کسی فریاد سکوتم را نمیشنود وغمی که سینه ام را خنجر میکشد خدایا بهانه رهایی من کجاست ؟؟؟؟ دوست دارم همین امشب بمیرم . اول مهر .... 1367 دبستان عصمت کلاس اول خانم احمدی تیکه گاهم اگر امشب لرزید بایدم دست به دیوار گرفت با نفسهای شبم پیوندیست قصه ام دیگر رنگ زنگار گرفت... ساعتهاست که سال تحویل شده ماهی سبزه ......دو موجود زنده سفره هفت سین بودند ... ماهی ها تو تنگ کوچیک شون دنبال رهایی اند ..... و سبزه کنار باغچه منتظر سیزده بدر تا رها بشه به طبیعت .... منم همین جام نمیدونم چرا امسال من هم به فکر رهایی افتادم ... به تو می اندیشم
تو
را دوست دارم
نگاهت را ،
کلامت را و آغوش مهربانت را
تو را دوست دارم
به
اندازه تمام رنگهاي زيباي دنيا نه کم است
به اندازه تمام زيباييهاي دنيا
نه باز هم کم است
تو را به اندازه تمام دنيا دوست دارم
من تو را در تک
تک ذرات وجودم لمس کردم
در هر نفسم عطرت را حس کردم
و با هر ضربان قلبم
عاشقانه تو را زندگي کردم
ديگر در پس کوچه ها خاطراتت جستويم نکن ،
مرا
نخواهي يافت
و چه درآميختن زيبايي
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
| Design By : Night Skin |
