تبليغاتX
ترانه


ترانه


دلم

تنگ شده است ؛

برای آغوشی ، که  مطمئنم هیچ وقت مال من نیست !

وگاه تنها برای دلش خودش  ، چند ساعت یواشکی

به من کرایه میداد ..


نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:38 توسط solmaz | |


نمیدانم چرا ؟

با اینکه حسرت داشتنت را به دوش میکشم

وهر شب زیر آسمان آرزوها اشک میریزم

باز جوابت را میدهم

نمیدانم

این نهایت عشق است

یا دیوانگی ....


نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:21 توسط solmaz | |


دیگر

برای من ای " نا مهربان " چراغی نیاور

میخواهم تاریک بمانم و تمام دریچه ها را مسدود کنم

تا چشمهایم هرگز در حسرت ازدحام کوچه ی خوشبخت نگرید...

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:18 توسط solmaz | |


سایه ام را به دست ابرها می دهی ...

میدانم !

خیلی زود

جای کوچک تلخ مرا در قلبت

 چیزهای شیرین و همیشگی  پر میکنند ....

می دانم !

من دیروز در مغزت تعطیل شدم  ....







نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 12:15 توسط solmaz | |

 

در انتهای ،  فصل دلتنگی هایم

در انتهایی ، آخرین بغض سنگینم

دوست دارم دیگر فراموشت شوم

من بیهوده در انتظارت نشسته ام !!!!!

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 11:42 توسط solmaz | |


شنبه  یک بهانه بود

دل ما روزهاست که با هم قهر بود !!!!


نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 18:39 توسط solmaz | |


بی انکه بدانی

سکوت کرده ام

رهایم کن

من به

اخر جنون رسیده ام .......




نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 18:34 توسط solmaz | |


امشب مثل بارانم

کوله بارم خیس شده است

زیر سقف تیره آسمان

 در کنار هم بودنمان

و عشقی که دیگر وجود نداشت

و

عادتی که تکراری شده .....

همه اش به تا مویی بند شد ‍!!!!!

به چه کس تکیه کردم ؟

به کدامین عشق ؟

به وجودی که وجودم را نمیخواهد !

نمیدانم امشب

خیس بارنم

تو بگو من

بعد از این من به کدامین سایه تکیه  کنم ؟؟؟


نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 17:47 توسط solmaz | |


 تو را دوست دارم
نگاهت را ،

 کلامت را و آغوش مهربانت را
تو را دوست دارم

به اندازه تمام رنگهاي زيباي دنيا نه کم است
به اندازه تمام زيباييهاي دنيا نه باز هم کم است
 تو را به اندازه تمام دنيا دوست دارم
من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم
در هر نفسم عطرت را حس کردم
و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگي کردم
 ديگر در پس کوچه ها خاطراتت جستويم نکن ،
 مرا نخواهي يافت
که من در تو محو شدم
 و چه درآميختن زيبايي

 

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 15:53 توسط solmaz | |


دوست دارم

بمیرم

در دنیایی که همه با هم غریبه اند

و کسی فریاد سکوتم را نمیشنود

وغمی که سینه ام را خنجر میکشد

خدایا بهانه رهایی من کجاست ؟؟؟؟

دوست دارم همین امشب بمیرم .



نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 19:6 توسط solmaz | |


پاییز فصل بی برگی ....

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 10:43 توسط solmaz | |


اول مهر ....

1367

دبستان عصمت

کلاس اول

خانم احمدی


نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 10:29 توسط solmaz | |

 

تیکه گاهم  اگر امشب لرزید

بایدم دست به دیوار گرفت

با نفسهای شبم پیوندیست

قصه ام دیگر رنگ زنگار گرفت...

نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 11:50 توسط solmaz | |


ساعتهاست که سال تحویل شده

ماهی

سبزه

......دو موجود زنده سفره هفت سین بودند ...

ماهی ها تو تنگ کوچیک شون دنبال رهایی اند .....

و سبزه کنار باغچه منتظر سیزده بدر تا رها بشه به طبیعت ....

منم همین جام نمیدونم چرا امسال من هم به فکر رهایی افتادم ...




نوشته شده در پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 18:33 توسط solmaz | |



به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب، به تاریکی شبها، تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها، تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر، هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها، تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش


نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 21:8 توسط solmaz | |


Design By : Night Skin